؟؟ ؟؟...
یک شب در هوای سرد زمستان نالیدی از سرما، گفتی دلم برای سایه ام تنگ شده
گفتی خسته شده ای از ظلمت و تاریکی شب و من خویش را آتش زدم تا تو گرم شوی
تا تو روشنایی ام را درک کنی .من سوختم و خاکستر شدم اما عشق زنده ام کرد.
!! !!...
وقتی که از خواب چشمانت بیدار می شوم ، نگاه تو لحظه لحظه ی
ذهنم را پر می کند تا دوباره به خواب چشمانت فرو روم .
من می خواهم پنجره ی دلم را به روی تو بگشا ییم تا بوی نفسهای
تو فضای دلم را آکنده کند و تو خوب می دانی که روزی خواهی آمد.
+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه نهم آبان 1386 و ساعت
1:16 |

